كــــــرم بزرگـــان چـــو اؤر بهار ببارد و ببارد تا به سر مئلا گمار
در ابتداي به قدرت رسيدن خليل خان در منطقه بربرود ، وي به كشت و كار بسيار اهميت مي داد و به همين سبب مردم بسيار او را احترام مي كردند و هر گونه خواسته خود را پيش خان مي بردند.
آورده اند كه در فصل درو گندم و خرمن كوبي شخصي مئلا ( mella ) نام از طايفه گمار به خدمت خان رسيد و عرض داشت كه من داراي عايله زيادي هستم و امسال نيز كشت و كاري نداشته ام ، از خان تقاضا دارم مقداري گندم براي آذوقه زمستان به من بدهد تا بتوانم گذران زندگي كنم. دل خان از شنيدن حرف هاي مئلا به رحم آمد و رو به او كرد و گفت چقدر گندم مي خواهي ؟
مئلا كه طبع شعري داشت از فرصت استفاده كرده و گفت :
كــــــرم بزرگـــان چـــو اؤر بهار ببارد و ببارد تا به سر مئلا گمار
خان از اين كلام مئلا بسيار خوشش آمد و به خدمه دستور داد او را به "دره داهي " ببريد آنچنان گندم بر او بباريد تا از سرش بگذرد .
چنين گفته اند كه مئلا گمار شخصي بسيار بلند قد بود آنچنان كه تمام گندم " دره داهي " را از بالا بر سر او بيختند اما با اين وجود كوپه گندم از سر وي عبور نكرد ............
از آن زمان به بعد اين بيت به صورت ضرب المثلي در بين مردمان بختياري به خصوص طايفه ميوند باقي مانده و آن را بيشتر هنگامي به كار مي برند كه كسي بخواهد خواسته اي زيادتر از حد معمول را بيان كند.
چندي پيش كه قصد داشتم تعدادي از ضرب المثل هاي بختياري را كه بيشتر در طوايف ميوند شنيده بودم ، ريشه يابي كنم. در اين پرس و جو ريشه چند ضرب المثل را به شخصي به نام خليل خان نسبت مي دادند، ابتدا تصورم بر اين بود كه اين شخص يكي از خوانين ميوند بوده ، اما هنگامي كه در مورد خليل خان پرسيدم گفتند كه وي همان خليل خان معرف حاكم بختياري در زمان قاجار بوده است. در مورد خليل خان در منابع مختلف نوشته هايي موجود است ، من نيز بهتر ديدم كه آنچه را در اذهان ريش سفيدان و بزرگان طايفه هيودي درباره خليل خان وجود دارد بنويسم .
خليل خان
خليل خان شخصي از طايفه سرلك بود كه ابتدا بر نواحي از خاك بختياري در منطقه " بربرود " مسلط گشت و به ملا خليل شهرت يافت . وي به عمران و آبادي در منطقه " خليل آباد " و "چغاگرگ" مشغول گرديد. از مهمترين كارهاي عمراني وي در در اين منطقه احداث جوي آب خليل آباد است كه از چشمه هاي اشترانكوه تا حوالي روستاي خليل آباد ادامه دارد.
گفته مي شود هنگامي كه جوي آب خليل آباد احداث شد آب را درون آن به جريان انداختند و يك جوال كاه در اين جوي رها كردند. جوال با جريان آب حركت مي كرد و هر كجا كه جوال اندكي گير مي كرد ، ملا خليل دستور مي داد كه اشكال مسير را بر طرف كنند. اين جوي آب باعث رونق منطقه گرديد و زمين هاي ديم را به زير كشت آبي برد . اين جوي سالانه با همياري عشاير و اهالي منطقه مرمت و بازسازي مي شد و تا چند سال پيش به قوت خود باقي بود، با احداث كانال دره دهي اهميت اين جوي از بين رفت و ديگر از اين جوي استفاده نكردند.
كم كم ملا خليل با محبوبيتي كه بواسطه آباداني در منطقه پيدا كرده بود، به حكومت بختياري منسوب شد و به خليل خان شهرت يافت .
خليل خان آنچنان در عمران منطقه بختياري غرق شده بود كه زندگي عادي خود را رها كرد و به طول راه مال رو چهارلنگ افتاد و شروع به آبادي كرد. مدتي در دهات " كيروو " و " شول آباد " آبادي كرد و از آنجا به سمت پل كول آمد ، افرادي را براي بازسازي پل كول گمارد و خود به " دره كائد " آمد . بناي تعداد زيادي دهكده را در اين منطقه نهاد و مدت زيادي به دور از خانواده در اين ناحيه به آباداني مشغول شد.
او در طول اين مدت مردم را به اجبار و اكراه به آبادي وادار مي كرد. پس از مدتي محل استقرار خود و خانواده اش را از ييلاق به گرمسير(روستاي بنوار) منتقل كرد. بناي شهر كنوني سردشت در شمال دزفول نيز توسط وي صورت گرفت . همانگونه كه آورده شد خليل خان در راه عمران منطقه ظلم و ستم زيادي نيز به اهالي و ساكنان منطقه مي كرد و قانون هايي وصف كرد كه موجب زوالش گرديد. يكي از اين قوانين اين بود كه هر مردي به هر دليلي از كار كردن سرباز زند، زن و يا دخترش بايد به جاي او دوشادوش مردان كار كند. اين قانون حوادثي در بر داشت كه باعث برانگيخته شدن خشم مردم شد و مردم بر عليه او شوريدند.
خليل خان نيز با ديدن وخامت اوضاع متواري شد. از عاقبت و سرنوشت او اطلاع دقيقي در دست نيست. در زندگي و سرگذشت خليل خان وقايعي به اتفاق افتاده كه به صورت ضرب المثل در بين بختياري ها به خصوص طوايف ميوند نسل به نسل منتقل گرديده است. انشالله سعي خواهد شد در پست هاي آينده به اين ضرب المثل ها اشاره شود .
در ادامه مطالب عشاير و تامين مايحتاج به آنجا رسيديم كه ماست را با مشك دو تبديل به دوغ كرده و كره آن را نيز مي گيرند. دوغ و كره در بين عشاير بختياري مصرف روزانه دارد . اغلب كره را همراه خرما در وعده هاي غذايي مختلف مصرف مي كنند و دوغ را نيز براي رفع عطش و همچنين در سفره غذا استفاده مي كنند.
در فصل بهار و تابستان شير دوشيده شده زيادتر از ديگر فصول سال است و به همين دليل اغلب در اين دو فصل دوغ و كره توليد شده بيشتر از حد نياز مي باشد و واضح است كه دوغ و كره را به شكل اوليه نمي توان براي مدت زيادي نگهداري كرد ( محيط آبكي دوغ و كره محل مناسبي براي تكثير باكتري ها مي باشد و همين امر موجب فساد آنها مي شود ) به همين دليل اين دو محصول بايد دوباره فرآوري شوند تا از فساد آنها جلوگيري شود .
كره مازاد را جمع آوري مي كنند و آن را روي آتش گرم مي كنند. كره كم كم ذوب مي شود . در حين ذوب شدن آب موجود در كره با گرمايي كه مي گيرد تبديل به بخار مي شود و از ظرف خارج مي گردد . هنگامي كه تمام آب موجود در كره خارج شد و روغن خالص بر جاي ماند آن را از روي آتش بر مي دارند تا سرد شود. كيفيت روغن به دامي كه شير از آن دوشيده شده بستگي دارد. معمولا روغن گوسفند از كيفيت و طعم مطلوبي برخوردار است. روغن سرد شده را براي نگهداري درون هزول (hozuol) مي ريزند. ( هزول را از پوست بره درست مي كنند ) و از اين روغن براي طبخ غذا استفاده مي كنند و مازاد آن را براي فروش به بازار مي برند.
دوغ اضافه بر مصرف روزانه را نيز درون توبره اي كه از پارچه ضخيم دوخته شده است مي ريزند و در آن را مي بندند. ضخامت پارچه به حدي است كه تنها مايع رقيق مي تواند از آن عيور كند. به مرور زمان آب موجود در دوغ خارج مي شود. مايع خارج شده از دوغ زرد رنگ است. اين مايع را جمع آوري مي كنند و روي آتش حرارت مي دهند. آب آن كم كم بخار شده و ماده اي به رنگ قهوه اي سوخته بر جاي مي ماند كه در زبان بختياري به آن كراكوري (kerakori) (قارا) ميگويند. كراكوري را در طبخ غذا به عنوان چاشني استفاده مي كنند .
با خروج آب موجود در دوغ از توبره دوغ كم كم سخت شده و تبديل به محصول جديدي به نام توف (tuof) مي گردد.توف را همراه روغ در وعده هاي غذايي به مصرف مي رسانند. فساد توف از دوغ كمتر است و نگهداري آن نيز نسبت به دوغ بسيار راحت تر مي باشد اما توف به مرور زمان رطوبت خود را از دست مي دهد و سفت مي شود و به همين دليل مصرف آن كم است و بيشتر توف را تبديل به كشك مي كنند.
براي اينكار توف را با دست به شكل دلخواه ( معمولا به شكل قرص هاي ضخيم ) در مي آورند و آنها را روي پارجه و يا پلاستيكي كه بر روي زمين و در مقابل خورشيد پهن كرده اند مي اندازند. آب موجود در توف تبخير شده و تبديل به كشك مي گردد. كشك حاصله را نيز بيشتر براي تهيه غذا هاي محلي استفاده مي كنند. و اضافه آن را نيز براي فروش به بازار مي برند.
يه سال گدشت
بهتر بگم ، يكسال چي باد اؤد و گدشت.....
نؤنم كه تا كئ وا مندير تو بمؤنم .
نؤنم ........ !!!
آخه ايقره تي وه رهي تا كي .... شادا تقصير خؤمو بؤه كه چنو كه وا مندير تو نؤيديم .... كه اير ذه ته دل تونه ايخاستيم تا ايسه به امدادمو ارسيدي . شادا ....
بل تا همه بدونن كه تونه منه روزمرگي خؤمؤ فراموش كرديمه !!!
روز اولي كه با مندير بهارون شرؤ كردم خيلي چيا منه سرم ويد . خيلي ........... . ايخاسم مندير بؤم . مندير تو ائ بهارون . ايخاسم تونه هيجار كنم . اما ......... اما هر چه كه نوشتم ذه ايل و مال خؤم بيد !
راسس بخوي خؤم هم دونم كه لياقت هئ كه تونه هنا كنم و ذه تو بنويسمه ندارم. اما چه ؤكنم كه منه اي بي كسي تو كس ائماني . شادا شيعه تو نبؤم اما محب تو و جد تونم ......... و اير چه به قالم قيچه الكي اما هني تونه امداد رس خؤم دونم.
به خدا خسته اي زمسونيم ...... كي ايبؤ تو بيايي و بهار وا خوت بياري ............
مو تا جون وه تكمه مندير بهارونم

راستی از آداب و رسومتان در عاشورا نمینویسید؟!...
چند روز پيش يكي از دوستان عزيز با بيان اين سوال كوتاه و تعجب برانگيز من را وادار كرد كه حتما در اين مورد چند خطي بنويسم و صد البته در اين فرصت كم وقتي براي جمع آوري و ارايه يك مطلب كامل و جامع در مورد آداب و رسوم عاشورايي در بين بختياري ها نبود . به همين دليل تصمصم گرفتم به نحوه برگزاري مراسم عزاداري سرور و سالار شهيدان در طايفه هيودي بپردازم ( به احتمال زياد در ساير طوايف بختياري نيز آيين مشابهي وجود داشته است ). براي اين منظور همانروز در يك جمع خصوصي كه چند نفر از قديمي ترها حضور داشتند بحث محرم و آداب و رسوم طايفه هيودي را به ميان آورم و گويي همه منتظر چنين سوالي بودند تا آنچه را ساليان است كه در دل نگه داشته اند بيان كنند . هر كس خاطره اي تعريف مي كرد و در اين ميان خاطره يك نفر خيلي نظرم را جلب كرد و بنابراين به جاي طول و تفصيل در مورد اين رسوم به بيان اين خاطره كه مربوط به چهل تا پنجاه سال پيش است بسنده مي كنم .........
هنگام كوچ بود و مال در رهرو * به منطقه پامزرا** رسيديم و مال بار انداخت و شب را در همين منطقه به صبح رسانيديم. صبح دم هنگامي كه از خواب بيدار شديم عليرغم تنگي وقت و وارگه*** نامناسب و مسير سختي كه در پيش رو داشتيم، خبري از بار كردن ايل**** وپيمودن ادامه مسير نبود . ناراحتي و غمي كهنه در چهره همه مشاهده مي شد با كنجكاوي جوياي اوضاع شدم . گفتند امروز تاسوعاي حسين است. ( بعد ها فهميدم طبق رسوم هميشگي هنكام تاسوعا و عاشورا مردان ايل دست از كار روزمره كسيده و با دلي پاك در سوگ اين عزا مي شنينند ).
چند تن از جوانان ايل با اره اي در دست به جنگل هاي اطراف رفتند و اندكي بعد با چوبي راست و نسبتا بلند برگشتند و مشغول ورازنيدن***** علم شدند . اين كار تقريبا به صورت دسته جمعي انجام م شد. مردان و جوانان ايل همه جمع بودند و شبه هيئتي به راه انداخته بودند......
يكي از بزرگان علم را بر دوش گذاشت و يك نفر از سواد دارها از روي كتابي دستنويس شروع به خواندن كرد . صداي ملاهاي ايل را قبلا هنگامي كه براي رفع مرض يا در مجلسي دعا مي خواندند شنيده بودم اما اينبار حالت و نحوه خواندن متفاوت بود . او چيزهايي مي خواند و بقيه جواب ميدادند و با شور و حرارتي خاص بر سينه مي زدند. علمدار جلوي بقيه قرار گرفت و سينه زنان به سمت مال كه كمي پايين تر قرار داشت به راه افتادند .
همراه ساير همبازيانم مات و مبهوت برجاي خود مانديم . بعد مسافت مانع از آن مي شد كه مابقي ماجرا را به خوبي بينيم. كمي بعد به خود آمديم و به دنبال آنها روانه شديم. در اين مدت نيز آنها از اين مال حركت كرده بودند و به سوي مال ديگري به راه افتاده بودند و ما هم پشت سر آنها نظاره گر ماجرا بوديم . به جلوي مال كه رسيدند توقف كردند و نوحه خوان شروع به خواندن نوحه هاي سنگين كرد و عزاداران با حرارتي خاص سينه مي زدند...... نزديك نهار بود سر گوسفندي را بريدند . اين را به خوبي مي دانستم كه اين گوسفند نذر امام حسين است چون پدرم موقعي كه بره ها به دنيا آمدند يكي از آنها را نذر امام حسين كرده بود و با پرس و جو از بقيه بچه ها فهميدم كه بيشتر مال ها گوسفند نذري دارند. نهار را در همين مال خورديم و بعد از نهار و خواندن نماز دوباره شروع به عزاداري كردند .
به سوي مال ديگري به راه افتادند . ما نيز كم كمك خود را قاطي عزاداران ديديم و بي اختيار همراهخ آنها شروع به سينه زدن كرديم هر چند نحوه سينه زدن ما با بقيه هماهنگ نبود و بدرستي مفهوم شعر ها را نمي فهميديم . به سوي هر مالي كه مي رفتيم علم را يك نفر بردوش مي گذاشت و بعضي مواقع نيز نوحه خوان عوض مي شد . كم كم شب از راه رسيد و شام خورديم و بعد از شام نيز عزاداري مختصري كرديم. بعد از آن جمع از هم جدا شد و هر كس به سوي مال خودش رفت ....
فردا صبح نيز ديديم دوباره مال بار نكرده است . فهميديم كه امروز نيز مراسمي مانند ديروز برپاست. كم كم همه جمع شدند . امروز ما بچه خود را جزء جمع مي دانستيم . يك نفر علم را بر دوش گرفت و دوباره قصه تكرار شد با يان تفاوت كه امروز ديگر من به مانند ديگران سه ضرب****** سينه مي زدم و سر نوحه را نيز تكرار مي كردم
اكبـــــــــــــر مــرؤ ميدؤ ، ترك تمنـــــا كؤ از اين سفر بگذر ، رحمي به ليلا كؤ
چون مي روي اندر سفر ، ترك وصالم كؤ شيري كه دادي از وفا مادر حلالم كؤ
* رهرو : راه مال رو كه عشاير هنگام كوچ از آن تردد مي كنند
** پامزرا : منطقهاي بسيار زيبا متعلق به طوايف ميوند در نزديكي اليگودرز
***وارگه: محل بار انداختن و برپا كردن بهون
****ايل : در هنگام كوچ ايل به مجموعه چند مالي كه همراه هم كوچ مي كنند اطلاق مي شود
*****ورازنيدن : تزيين كردن ، برپا كردن
******سه ضرب : يك سبك سينه زني كه بيشتر در بين عشاير بختياري مرسوم است
.... ان يكن منكم عشرون صابرون يغلبوا مانتين و ان يكن منكم مائه يغلبوا الفا من الذين كفرو بانهم قوم لا يفقهون.
فرا رسيدن ماه محرم ماه پيروزي خون بر شمشير را به تمامي دوستان تسليت عرض مي نمايم .
· به اهل كوفه او فرشاند هيجار ..... كه نيبينم به دشت كربلا يار
· كه اي مردم نوشتين هُ اويدم ..... به دشت غـم بهون هُ مـال زيدم
· اوي هژده هــزار از نــــامه هاتو ..... كجه رهد عهد هُ پيمون هُ وفاتو
· نوشـــــــــتين زير بار زور تا كه ..... به حكــم كـافر دل كور تا كه
· نوشتين وا هزارون عهد هُ پيمون ..... ز تو ويدن ، ز ايما دادن جون
· گؤدين ايخو بوره رشـــتن دين .... يزيد ايخـــا نبوهه دين و آيين
· نوشتين بم به جنگ دشمن و دين ..... همه وا اسب هُ زين هُ گرز هُ كردين
· سه وارگه ره اياهيم وا نهاتون ..... انيم من هر دو تيه مون جاي پاتون
· نوشتين بم يزيد ايمون نداره ..... به بزمس منكرات بي شماره
· به دؤرونس مسلمون خوار و زاره ..... خوي هُ گؤگئري بي اعتباره
· نوشتين وارث گؤگ بهاري ..... يهو آبيد ، كلاي مرده خواري
· نوشتين و نوشتين و نوشتين ..... نهال ننگ و بد عهدينه كشتين
· نه اي دنيانه دارين تا به محشر ..... نه او دنيانه ، اي قوم ستمگر
شعر بالا گلچيني از شعر هيجار سروده دارب رئيسي است . در ادامه مطلب شعر بصورت كامل آورده شده است .